تبليغاتX
یک فنجان حرف - خیس خدا
کمی دست نوشته

 

"خیس خدا در عصرهای بارانی"  

پنج شنبه ( 7/3/88 ) ساعت 20:20

 عصر باران پرشوری بارید و من "خیس خدا" شدم. کیف عجیبی از زندگی تمام وجودم را پر کرد و با رفتنش خالی شدم. این را برای "خود بارانی ام" نوشتم.

 ****************************

دوباره باران بارید.

دوباره آسمان، زمین را آبپاشی کرد.

زمین دهان باز کرد و له له زنان، اشک های آسمان را به جان خرید.

غرش مردانه و غرور انگیز آسمان حال عجیبی به زمین داد.

لرزید و کیف عجیبی کرد.

دانه های ریز آسمانی بر زمین یورش آوردند و زمینیان چترها را گشودند.

فقط آنها در باران بهاری شفا یافتند که زیر باران، زیر یورش اشک های آسمانی، چشمانشان به تمنای شکوه کوه های بیرون شهر نشست.

مثال این می ماند که وقتی گل های باغچه بارانی می شوند، زنبورهایی زیر گلبرگ های گشوده گل پناه می برند. اما زنبور جسور خودش را به قطرات شفاف آب می سپارد.

زنبور جسور زیر آبپاشی به راز زیبایی گل آگاه می شود. زنبور جسور غلتان در شبنم گلبرگ ها عاشق می شود بی آنکه خود بخواهد.

مست و حیران در گل غرق می شود و از یاد می برد که باران عاشقش کرده.

باران آدم ها را عاشق می کند، آن ها که جسورانه چترها را می بندند.

بعضی زیر باران عاشق شدند. روحشان از تن جدا شد و در ورای ابرهای غمناک، راز گل را فهمیدند.

اما وقتی به زمین بازگشتند دوباره انسان شدند و فراموشکار!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 12:8  توسط زهره كهندل  |