
زماني كه روح از دويدن بي امان در مسير تكراري زندگي خسته مي شود و مي رود تا لابه لاي ذرات غبار آلود شهر محو شود، ديدن سردر ساعت فيروزه اي رنگ، پشت مه رقيق ساعت 8 مشهد، وسط چهاراره شهدا، جايي كه خط هاي ممتد سفيد خيابان به سمت حرم روانه مي شود، حال آدم را خوب مي كند.
شب گذشته پيامكي براي دوستي فرستادم كه لطفا براي روح خدابيامرزم فاتحه بخوانيد.
اما امروز صبح، در امتداد خط هاي سفيد خيابان منتهي به حرم، روح من با ديدن سردر فيروزه اي ساعت حرم، از باتلاق گلايه ها و دلشكستگي ها قيام كرد، عيساي مشهد روحم را زنده كرد...
من با سلولهاي وجودم شاهد معجزه بودم، همين امروز صبح....