عکس تزئینی است
... تصمیم گرفته بود که ساکت شود
به خودش قول داده بود که حتی اگر زخم روحش دهان باز کرد و عفونی شد
آه از نهادش بلند نشود
قول داده بود به خودش که مثل گوسفندها زندگی کند
مثل بقیه به اصطلاح آدم ها!
طاقت نیاورد هربار که دهان باز کرد
لگد محکمی را گوسفندهای فربه که بوی تعفن می دادند بر سرش کوفتند
مدت ها مغزش از دهانش بیرون ریخته بود
لاغر شده بود. پوست و استخوان
تصمیم گرفت که حرف بزند
خداوند، گوهر انسانیت را درونش به امانت نهاده بود
امانتدار خوبی شد
لاشه بدن پوسیده اش گوشه انبار علوفه گوسفندها...کپک زده بود
اما مرغانی که صدایش را شنیده بودند و آهنگش را به خاطر داشتند
فصل پاییز از دیار گوسفندها کوچ کردند تا نوایش را در دیار دیگری سر دهند
شاید کسی که خداوند گوهری درونش به امانت گذاشته...
....این صدا را بشنود