تبليغاتX
یک فنجان حرف
کمی دست نوشته
 

شاید نوشتن این مطلب بعد از حدود دو ماه از زمان اصلی نوشتنش درست نباشد یا هیچ توجیه خبری و غیر خبری هم نداشته باشد.

ملالی نیست فقط برای خودم می نویسم. این بخشی از اعتراف به یک انتخاب اشتباه است.

اصلا این را برای خودم می نویسم که راحت شوم از این حرف گنده که مدت هاست توی گلویم گیر کرده.

وقتی خبر نفر اول شدن در جشنواره مطبوعات را در رشته گزارش بهم دادند آنقدر خوشحال شدم که مثل بچه ها شادی می کردم. اما راستش را بخواهیم بعد از گرفتن تندیس و روزهای بعدش حالم بدجوری گرفت. حالم بد شد خیلی بد می خواستم بروم روبروی هئیت داوران بنشینم و بگویم چرا واقعا چرا؟ چرا این خانوم را انتخاب کردید. آقایان کی گفته این خانوم برترین گزارش نویس از میان روزنامه نگاران ایران است (حتی روزنامه های اصولگرا) آقایان داوران چرا اشتباه کردید. آقاجان مگر من چند سال سابقه کار دارم یا چقدر سواد دارم نمی دانم اصلا حقم بود این جایزه؟!

این روزها یاد پروین اعتصامی عزیز برایم زنده شده است تازه می فهمم چرا پروین در سال ۱۳۳۵ جایزه شاعر برتر را از وزارت معارف وفت نگرفت و گفت که شاعرهای بهتر از من زیادند.

حیف شد من جایزه را گرفتم و جرات نکردم که بگویم روزنامه نگارهای بهتر از من زیادند...

فقط بدانید که درباره انتخاب من در جشنواره شانزدهم مطبوعات اشتباه شده است

یک اشتباه بزرگ من لایق این جایزه نبودم

لطفا این اعتراف نامه را به پای ریا یا از این دست صداقت بازی های دروغی نگذارید. باور کنید من لایق این جایره نبودم فقط خواستم از این حرف گنده که توی گلویم گیر کرده بود راحت شوم

اما تا سال آینده قول می دهم که آنقدر سریع بدوم که لایقش شوم البته اگر هیئت داوران دوباره این اشتباه را بکنند! قول می دهم که کمی لایق تر شده باشم برای این جایزه...

برایم دعا کنید در این مسیر نفس کم نیاورم و خستگی به جانم نیفتد تا جا نزنم مثل بعضی ها...

همین...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 15:39  توسط زهره كهندل  | 

 

     ساكنان دريا پس از مدتي صداي امواج را نمي شنوند

                   چه تلخ است، قصه عادت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 15:23  توسط زهره كهندل  | 

 

حالم خیلی خوب است دوباره برگشته ام به روزهای خوب نوشتن

 گمانم می رفت که کار روزنامه نگاری مرا از فضای داستان نویسی دور می کند اما این خود من بودم که از فضای داستان نویسی دور شدم.

اگرچه برایم بد نشد. مجالی بود برای فکر کردن و خواندن قبل از هر چیزی نوشتن.

جایزه ادبی طهران بهانه ای شد برای بازگشت دوباره ام به داستان نویسی

دو دوره نامزد دریافت این جایزه شدم اما جایزه را نبردم.

این نشان می دهد که رقیب قوی زیاد دارم و چه خوب

قطعا تلاشم برای برنده شدن در این رقابت بیشتر  می شود.

داستان کوتاه «تو به آواز گرگ ها عادت خواهی کرد» نامزد جایزه ادبی طهران در مهرماه شد.

متن کامل این داستان در ادامه مطلب آمده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:48  توسط زهره كهندل  | 

 

یادم باشد خوب بودن سخت است

سخت تر از آنچه فکرش را می کردم یا حرفش را می زدم.

خدایا کمکم کن تا به خودم قول بدهم.

پشت کسی حرفی نزنم تا پشت سرم حرف نباشد.

به دیگران دروغ نگویم تا دروغ تحویلم ندهند

زیرپای کسی را خالی نکنم تا زیرپایم خالی نشود

دل کسی را نشکنم تا دلم از کسی نشکند

به داشته هایم تکیه کنم و از وجودش غره نشوم

داشته های دیگران را محترم بشمارم تا احترام شوم

چشمانم در برابر زشتی ها کور شود و گوش هایم ناشنوا

خدایا! اگرچه سختم است اینطور زیستن

اما به آن عشق خواهم ورزید

تا این زندگی، عاشقانه مرا بخواند

عاشقانه ای برای خوب زیستن، خوب ماندن و خوب رفتن...

(این یک تعهد شخصی است، کاش تا مهرش خشک نشده، پیمان شکن نشوم)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:48  توسط زهره كهندل  | 

 

تعبیر خواب

 دیشب دوباره

گویا خودم را خواب دیدم:

در آسمان پر می کشیدم

و لابه لای ابرها پرواز می کردم

و صبح چون از جا پریدم

در رختخوابم

یک مشت پر دیدم

یک مشتر پر، گرم و پراکنده

پایین بالش

در رختخواب من نفس می زد

آن گاه با خمیازه ای ناباورانه

بر شانه های خسته ام دستی کشیدم

بر شانه هایم

انگار جای خالی چیزی…

چیزی شبیه بال

احساس می کردم!

قیصر امین پور (آینه های ناگهان)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:37  توسط زهره كهندل  | 

 

امیر کلام در شاهکار نهج البلاغه می گوید: هر نفسی که می کشید

 یک گام به مرگ نزدیک می شوید.

این روزها عجیب هوای مرگم گرفته است

راستی اگر بمیرم دنیا چه کسی را از دست می دهد؟

اصلا برای دنیا فرقی هم می کند که باشم یا نباشم ؟

واقعا مهم بودن یا نبودن ماست؟

این روزها هوای مرگم گرفته است

...

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 12:13  توسط زهره كهندل  | 

 

این را برای خود شکسته ام می نویسم

خدای خوبم

دعوتم کردی به خلوت تنهایی هایم

تنهایی بهترین فرصت برای شکستن بود

به من فرصت خاک شدن دادی

در تنهایی هایم تنهایم مگذار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:50  توسط زهره كهندل  | 

 

...

امشب لیله الرغائب است

اولین شب جمعه ماه رجب

یعنی شب آرزوها

خداوند تجلی قدرت و حکمت خود را در تحقق آرزوهای کوچک ما زمینیان، بهمان نشان خواهد داد

در شب آرزوها، زمین و آسمان به نظاره آدمیان می نشینند و فرشتگان خدا، قلم به دست آرزوهای دم دستی ما را می نویسند و ریز خند می زنند.

ملالی نیست دل ما به همین آرزوهای کوچک خوش است!

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:37  توسط زهره كهندل  | 

 

قطعا چهار سال آینده این روزها را فراموش نخواهم کرد

قطعا برای نسل چهارمی ها خواهم گفت که انتخابات سال ۸۸ چه موجی داشت و چه حالی

اما این روزها خیلی دلمان گرفت از بی اخلاقی هایی که دیدیم و شنیدیم

انگار این رسم قدرت است که در افول اخلاق اوج بگیرد

قطعا انتخابات ۸۸ خیلی به یاد ماندنی است

ذهنمان را برای اتفاقی متفاوت آماده کنیم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 13:27  توسط زهره كهندل  | 

 

شنبه 16/3/88 (ساعت 11:15)

دیروز عصر ماشینی در خیابان روبروی خانه مان جیغ ترمز بلندی کشید و صدای فریاد بچه ای بعدش آمد. بچه سه چهار ساله یکی از آشناها افتاده بود کف خیابان و از سرش خون می رفت. بردنش بیمارستان. روز بعد که جویای حالش شدیم. گفتند خدا را شکر کاریش نشده، فقط سرش شکسته.

خواهرزاده ام که 7 ساله است و شاهد این تصادف بود، امروز که می خواست از خانه بیرون برود بعد از بسم الله گفت: خدایا مواظبم باش.  

راستی خدایا مواظب ما هم باش. توی زندگی مان خیلی تصادف کردیم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:30  توسط زهره كهندل  | 

 

"خیس خدا در عصرهای بارانی"  

پنج شنبه ( 7/3/88 ) ساعت 20:20

 عصر باران پرشوری بارید و من "خیس خدا" شدم. کیف عجیبی از زندگی تمام وجودم را پر کرد و با رفتنش خالی شدم. این را برای "خود بارانی ام" نوشتم.

 ****************************

دوباره باران بارید.

دوباره آسمان، زمین را آبپاشی کرد.

زمین دهان باز کرد و له له زنان، اشک های آسمان را به جان خرید.

غرش مردانه و غرور انگیز آسمان حال عجیبی به زمین داد.

لرزید و کیف عجیبی کرد.

دانه های ریز آسمانی بر زمین یورش آوردند و زمینیان چترها را گشودند.

فقط آنها در باران بهاری شفا یافتند که زیر باران، زیر یورش اشک های آسمانی، چشمانشان به تمنای شکوه کوه های بیرون شهر نشست.

مثال این می ماند که وقتی گل های باغچه بارانی می شوند، زنبورهایی زیر گلبرگ های گشوده گل پناه می برند. اما زنبور جسور خودش را به قطرات شفاف آب می سپارد.

زنبور جسور زیر آبپاشی به راز زیبایی گل آگاه می شود. زنبور جسور غلتان در شبنم گلبرگ ها عاشق می شود بی آنکه خود بخواهد.

مست و حیران در گل غرق می شود و از یاد می برد که باران عاشقش کرده.

باران آدم ها را عاشق می کند، آن ها که جسورانه چترها را می بندند.

بعضی زیر باران عاشق شدند. روحشان از تن جدا شد و در ورای ابرهای غمناک، راز گل را فهمیدند.

اما وقتی به زمین بازگشتند دوباره انسان شدند و فراموشکار!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 12:8  توسط زهره كهندل  | 

 

آدم های "همیشه خوب" در رویاهایمان هستند.

ما آدم ها بین مرز خوبی و بدی معلقیم.

گاه برای بعضی سنگ صبوریم و گاه سوهان روح دیگری.

 اگر چنین نبودیم. فرشته بودن جایگاهمان بود نه آدمیت!

 گاه، عجیب بودن ما آدم ها هم لذت بخش است هم زجر آور.

خدایا چه موجودی خلق کرده ای؟ ما آن چنانیم که تمام عالم از حالاتمان در عجب است!

"اشتباه" جزء لاینفک وجود این موجود است که انسان خطابش کردی.

"فراموشکاری" که یادش می رود "خوب" باشد.

خدایا، لطفا ببخشایش! به خاطر تمام اشتباهاتی که به جرم فراموشکاری مرتکب شده!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 9:58  توسط زهره كهندل  | 

 

 سکوت بزرگترین گناه زبان درجریان فریاد است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:41  توسط زهره كهندل  | 

 

 

راست می گفت توماس ولف: "نوشتن برای فراموش کردن است، نه به یاد آوردن"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:12  توسط زهره كهندل  | 

 

عکس تزئینی است

 

 نوشتن این متن برای سال جدید خیلی دیر است.

اما قرار نیست که آمدن سال جدید را تبریک بگویم

قرار است بخشی از یک درد نامه را بنوسیم

یک سال تاریخ پیرتر شد. ما بزرگتر شدیم، قد کشیدیم و بال هایمان کوتاه تر شد

یک سال دنیا و آدم هایش بزرگتر شدند

شاید هم نشدند...

فکر می کنیم که بزرگ شده ایم...

تبریک سال جدید، غمناک ترین آرزوی ما انسانهاست...

هنوز بزرگ نشدیم و تاریخ پیر دارد به ما می خندد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 12:14  توسط زهره كهندل  | 

 

این مطلب را در آخرین "چهارشنبه" سال برای صفحه هفت روزنامه "قدس" نوشتم.

 

مهمترين اتفاق سال از لابه لاي يک اعتراف نامه؛

ببخشيد! اين طرف دنيا دارد اتفاقهايي مي افتد

 

- قطعاً اين شروع، يک اشتباه بزرگ در نوشتن يک اعتراف نامه خواهد بود ... لطفاً مرا سرزنش نکنيد. روح نيمه جانم دردناک است.

 - نه! قطعاً اينجا شروع متن نيست ... مطمئن باشيد هيچ وقت از اينجا شروع نمي شود.

***

- ببخشيد آقای وزیر! مهمترين اتفاق سال از منظر شما چه بود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:5  توسط زهره كهندل  | 

 

امشب  آسمان شهرمان برفی شد

بام های شهرمان برفی شد

دلم عجیب در روزهای سیاه و ترافیکی شهر برای سفیدی برف لک زده بود

نرم نرمک آسمان عشوه های سفیدش را بر زمین می ریخت

زمین حریصانه عشوه های آسمان را به جان می خرید

چه راز عجیبی است بین زمین و  آسمان در شب های برفی زمستان....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 17:50  توسط زهره كهندل  | 

زماني كه روح از دويدن بي امان در مسير تكراري زندگي خسته مي شود و مي رود تا لابه لاي ذرات غبار آلود شهر محو شود، ديدن سردر  ساعت فيروزه اي رنگ، پشت مه رقيق ساعت 8 مشهد، وسط چهاراره شهدا، جايي كه خط هاي ممتد سفيد خيابان به سمت حرم روانه مي شود، حال آدم را خوب مي كند.

شب گذشته پيامكي براي دوستي فرستادم كه لطفا براي روح  خدابيامرزم فاتحه بخوانيد.

اما امروز صبح، در امتداد خط هاي سفيد خيابان منتهي به حرم، روح من با ديدن سردر  فيروزه اي ساعت حرم، از باتلاق گلايه ها و دلشكستگي ها قيام كرد، عيساي مشهد روحم را زنده كرد...

من با سلولهاي وجودم شاهد معجزه بودم، همين امروز صبح....  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:21  توسط زهره كهندل  | 

 

 

عکس تزئینی است

... تصمیم گرفته بود که ساکت شود

به خودش قول داده بود که حتی اگر زخم روحش دهان باز کرد و عفونی شد

آه از نهادش بلند نشود

قول داده بود به خودش که مثل گوسفندها زندگی کند

مثل بقیه به اصطلاح آدم ها!

طاقت نیاورد هربار که دهان باز کرد

لگد محکمی را گوسفندهای فربه که بوی تعفن می دادند بر سرش کوفتند

مدت ها مغزش از دهانش بیرون ریخته بود

لاغر شده بود. پوست و استخوان

تصمیم گرفت که حرف بزند

خداوند، گوهر انسانیت را درونش به امانت نهاده بود

امانتدار خوبی شد

لاشه بدن پوسیده اش گوشه انبار علوفه گوسفندها...کپک زده بود

اما مرغانی که صدایش را شنیده بودند و آهنگش را به خاطر داشتند

فصل پاییز از دیار گوسفندها کوچ کردند تا نوایش را در دیار دیگری سر دهند

شاید کسی که خداوند گوهری درونش به امانت گذاشته...

....این صدا را بشنود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:16  توسط زهره كهندل  | 

...

یکی به من گفته بود

یک فلج اگر در مسابقه دو اول نشود

از بی عرضه گی خودش است

...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 15:47  توسط زهره كهندل  | 

 

 دوباره برگشتند ...فوتبالیست های دوست داشتنی

کارتون ژاپنی دوست داشتنی که شاید با خاطرات بچه گی امان پیوندی عجیب دارد

سوباسا، تارو، واكي، ايشي و حتي كاركرو ....

شخصيت هاي دوست داشتني با همه دغدغه هاي بچه گانه اشان

خوب يادم هست همزماني اين كارتون با جام جهاني را...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:44  توسط زهره كهندل  | 

 

چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نباشد

                                                                        دکتر علی شریعتی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:51  توسط زهره كهندل  | 

 

 چشم هایت را ببند و توی این جاده راه برو...

تپش نفس هاي زمين زنده ات مي كند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 17:4  توسط زهره كهندل  | 

 

چه نعمتی است نادانی برای بالهای پرنده.دانستن حجم قفس را به رخ بال پرنده می کشد.آّه چه می شد اگر نمی دانستم !همين معنی را بيدل دهلوی پيچيده در حله ای از فلسفه و دانايی عرضه می کند. خوشا به حال آنها که نمی دانند وبالهايشان با قفس فالوده می خورد:

 

زين پيش که دل قابل فرهنگ نبود

 

از پيچ وخم تعلقم ننگ نبود

 

آگاهی ام از هردو جهان وحشت داد

 

تا بال نداشتم قفس تنگ نبود!

 

حسن حسينی(مسيحا)

 

شمارش

 

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم

 

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

 

نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم

 

زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم

 

از ازل ايل وتبارم همه عاشق بودند

 

سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم

 

من کزين فاصله غارت شده ی چشم تو ام

 

چون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم

 

يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است

 

ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!

 

حسن حسينی(مسيحا)بهار۱۳۷۳

 

       

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 17:30  توسط زهره كهندل  | 

 

عکس دزدیه!! روش کلیک کنید میره تو سایتش!

 

تجربه يك فكر جديد مثل ريختن يك سطل آب سرد وسط گرماي يك ظهر تابستاني است

كاش يادم بماند كه فكر هاي كهنه ذهنم را مي سوزاند

....مزه اش سرد است....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 18:10  توسط زهره كهندل  | 

 

 

افقهايي ديگر از زندگي شهيد چمران در گفتگو با مهندس مهدي چمران؛

 

حتي يك دهم از دست نوشته هاي چمران هم منتشر نشده است 

 

 

«در كشور ما انگار رسم است كه افراد بعد از مرگشان تمجيد و تكريم شوند نه در زمان حياتشان».

اين جمله اي است كه مهدي چمران در آستانه سالروز شهادت برادرش مي گويد. مي گويم قرار نيست حالا نصف صفحه روزنامه را از رشادتهاي چمران بگوييم، بلكه مي خواهيم از واقعيتهاي دروني چمران بنويسيم. آخر، فاصله گفتن تا نوشتن به اندازه چند سانتي متر فاصله گوش تا دهان است.

نوشته هاي دكتر مصطفي چمران بهانه اي مي شود براي بازخواني برخي از دست نوشته هايش، آن هم به بهانه سالگرد شهادتش. سيد مهدي چمران كه پيش از رياست شوراي شهر تهران خودش را، يك استاد دانشگاه مي داند، ناگفته هاي بسياري از برادر شهيدش دارد؛ و او برايمان از خاطرات و دست نوشته هاي شهيد چمران مي گويد.

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:3  توسط زهره كهندل  | 

 

عكس تزئيني استسيب

 

گفت: به مظلوميت زن به اين شكل اعتقاد ندارم

گفتم: اما اگر خداوند به من اجازه انتخاب مي داد حتما مرد مي شدم

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:19  توسط زهره كهندل  | 

 

ديروز قاصدك هاي به آسمان شهرمان هجوم آورده بودند ...

شهر پر از قاصدك شده بود ...

آدم ها اما مثل هميشه توي خيابان هاي شهر مي دويدند و در هم مي لوليدند...

هيچ كس نفهميد كه يك دسته قاصدك از آسمان شهرمان عبور كرد...

آسمان شهر اما مثل هميشه دودي بود...

 

 Dandelion  -  قاصدك

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:6  توسط زهره كهندل  | 

 

لحظات نوشتن تنها لحظات صميمي و خوب عمر من است.

زندگي مي كنم تا بنويسم.

خدانيز گويي از اين كار من لذت مي برد، بدان ارج مي نهد. به مركب و قلم و به "هرچه مي نويسد" سوگند مي خورد.

 

 

 

راست مي گويد همينگوي: "هرگاه ساعتي را با ديگران مي گذرانم، و با معاشرت هاي بي ثمري كه تنهائي ام را مي گيرند از نوشتن باز مي مانم، احساس گناه مي كنم"

دريغ از لحظات كه جز با كلمه بگذرد! اما... نمي گذارند....!

 

                                                   دكتر علي شريعتي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:23  توسط زهره كهندل  | 

 

مدتی است که عجیب دارم به اطرافم و اتفاقات پیرامونش فکر می کنم و هر بار حساس تر می شوم

از این درگیری می هراسم اما باید بجنگم ...

باید برای داشته ها و آموخته هایم بجنگم...

فرق ما با حیوانات این است که آن ها در جنگ تن به تن لاشه های هم را برای زمین به جا می گذارند و ما آدم ها با جنگ روانی، روح  و روان یکدیگر را زجر می دهیم...

آنقدر بی سر و صدا روح طرف مقابل را می کشیم که با چشیدن مزه خون روحش لابه لای نیش دندان های افکارمان کیف می کنیم... کیف مزخرف و سمی...

ما آدم ها، همه از این جنسیم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 14:55  توسط زهره كهندل  | 

 

...روزها سپری می شوند تا به روزی برسند که زمان آن را رقم زده...

مرا دعا کنید ...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:21  توسط زهره كهندل  | 

 

با آدم های کوچک نمی توان کار بزرگ کرد...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:0  توسط زهره كهندل  | 

 

دیشب باد سرخ، آبی آسمان شهرمان را عوض کرد...

دعا کردم کاش باران ببارد...

کاش بارانی ببارد که دردهای آدم ها را با خود بشورد و ببرد...

 قلب

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 10:5  توسط زهره كهندل  | 

 

قسم به قلم....

می پرسد: خبرنگاری کار سختی است ! شب و روز ندارد؟!ها....

خودش را می گیرد و با صدایی که انگار سیلی سئوالات جسورانه را از نگاه مسئولان خورده، جواب می دهد: بله دیگر سخت است!!!!

یک نفر دارد آن طرف تر روحش زجر می کشد از دست آدم هایی که در عمرشان  حتی یک بار خبر ننوشته اند، مزه خبرنگاری را نچشیده اند، زخم شیرین آن را به تن ندارند و شده اند مترسک مرزعه خبر و خبرنگاری...

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 9:48  توسط زهره كهندل  | 

 

هنوز خيلي جوان تر از آن بودم كه براي بزرگ ترهايي كه كوچك فكر مي كنند، غصه بخورم...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:34  توسط زهره كهندل  | 

 

گفتگويي با نادر دريابان / مدير مركز فرهنگي دفاع مقدس خرمشهر ؛

 

16 ساله ها، معادلات نظامي صدام را بر هم زدند...

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:0  توسط زهره كهندل  | 

 

چقدر بعضی آدم ها خود خواه هستند نمی خواهند قبول کنند که واقعا در حد و اندازه جایگاهی که در آن قرار دارند نیستند و این جایگاه فقط یک ژست مزخرف مدیریتی است.

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:58  توسط زهره كهندل  | 

 

 مثل همیشه های ناگهان به خودم قول می دهم که متفاوت باشم

مثل همیشه های ناگهان تصمیم می گیرم که خوب باشم

مثل همیشه های ناگهان  می خواهم که شریف زندگی کنم

 

مثل همیشه های ناگهان به فردا فکر می کنم که چه کنم

مثل همیشه های ناگهان امروز یادم می رود که باید شبیه قرار دیروز با خودم باشم

مثل همیشه های ناگهان دوباره دیروز را فراموش می کنم  و برای فردا به خودم قول می دهم....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:54  توسط زهره كهندل  | 

 

توی چشمانش که نگاه کردم انگار یکی داشت خودش را برای مرگ آماده می کرد .

گفت: من یک بیمار ایدزی هستم

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:9  توسط زهره كهندل  | 

 

نگهبان گفت: راستی می دانید برنج چه قدر گران شده؟ شما خبرنگارها چرا چیزی نمی نویسید که آقایون بخوانند؟

برای جواب دادن لحظه ای مکث کردم و گفتم: فکر کردید که آقایان به حرف ما خبرنگارها گوش می دهند؟

سریع موضع گرفت و جواب داد: یعنی جرأت گوشمالی دادن آقایان را ندارید؟

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:11  توسط زهره كهندل  | 

همیشه دغدغه خوب بودن آدم را کلافه می کند... این جمله را بارها برای خودم تکرار مي كنم كه "خوب است مهم باشيم اما مهم اين است كه خوب باشيم" بازهم همان سردرد مزخرف هميشگي براي خوب بودن...

نمي دانم مفهوم خوب بودن چيست اينكه هر صبح وقتي از خانه براي رفتن به سركار هميشه گي ات بيرون مي آيي به خودت قول بدهي كه هيچ كسي را نرنجاني حتي به بهاي رنجش خودت؟!

باشد اما تا كي بايد به بهانه خوب بودن بهاي زجر و خوره روحي را تحمل كرد؟!

كاش يك نفر اين خوب بودن را برايمان تعريف كند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:41  توسط زهره كهندل  | 

شايد خوبي دنياي مجازي اين باشد كه هر كسي هر چيزي كه دل تنگش مي خواهد مي گويد و مي نويسد... اولش كه بي حرمتي ها را مي ديدم از اين دنيا بدم مي آمد اما بعد ها در يافتم كه ما آدم ها بايد اوضاع را تغيير دهيم ... از حرف هاي گنده و بزرگ خيلي خوشم نمي آيد اما در دنيايي كه آدم هايش كوچكند براي دلخوشي خودت هم حرفهاي بزرگ بزن... شايد اوضاع بهتر شود...

نمي خواستم اولين مطلب وبلاگم اينقدر تلخ باشد اما بعضي وقت ها يك فنجان قهوه تلخ كيف بيشتري به روح و روان خسته ات مي دهد... بفرماييد ... نوش جان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:19  توسط زهره كهندل  |