تبليغاتX
یک فنجان حرف
کمی دست نوشته
 

چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نباشد

                                                                        دکتر علی شریعتی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:51  توسط زهره كهندل  | 

 

 چشم هایت را ببند و توی این جاده راه برو...

تپش نفس هاي زمين زنده ات مي كند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 17:4  توسط زهره كهندل  | 

 

چه نعمتی است نادانی برای بالهای پرنده.دانستن حجم قفس را به رخ بال پرنده می کشد.آّه چه می شد اگر نمی دانستم !همين معنی را بيدل دهلوی پيچيده در حله ای از فلسفه و دانايی عرضه می کند. خوشا به حال آنها که نمی دانند وبالهايشان با قفس فالوده می خورد:

 

زين پيش که دل قابل فرهنگ نبود

 

از پيچ وخم تعلقم ننگ نبود

 

آگاهی ام از هردو جهان وحشت داد

 

تا بال نداشتم قفس تنگ نبود!

 

حسن حسينی(مسيحا)

 

شمارش

 

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم

 

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

 

نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم

 

زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم

 

از ازل ايل وتبارم همه عاشق بودند

 

سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم

 

من کزين فاصله غارت شده ی چشم تو ام

 

چون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم

 

يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است

 

ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!

 

حسن حسينی(مسيحا)بهار۱۳۷۳

 

       

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 17:30  توسط زهره كهندل  | 

 

عکس دزدیه!! روش کلیک کنید میره تو سایتش!

 

تجربه يك فكر جديد مثل ريختن يك سطل آب سرد وسط گرماي يك ظهر تابستاني است

كاش يادم بماند كه فكر هاي كهنه ذهنم را مي سوزاند

....مزه اش سرد است....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 18:10  توسط زهره كهندل  |