شاید نوشتن این مطلب بعد از حدود دو ماه از زمان اصلی نوشتنش درست نباشد یا هیچ توجیه خبری و غیر خبری هم نداشته باشد.
ملالی نیست فقط برای خودم می نویسم. این بخشی از اعتراف به یک انتخاب اشتباه است.
اصلا این را برای خودم می نویسم که راحت شوم از این حرف گنده که مدت هاست توی گلویم گیر کرده.
وقتی خبر نفر اول شدن در جشنواره مطبوعات را در رشته گزارش بهم دادند آنقدر خوشحال شدم که مثل بچه ها شادی می کردم. اما راستش را بخواهیم بعد از گرفتن تندیس و روزهای بعدش حالم بدجوری گرفت. حالم بد شد خیلی بد می خواستم بروم روبروی هئیت داوران بنشینم و بگویم چرا واقعا چرا؟ چرا این خانوم را انتخاب کردید. آقایان کی گفته این خانوم برترین گزارش نویس از میان روزنامه نگاران ایران است (حتی روزنامه های اصولگرا) آقایان داوران چرا اشتباه کردید. آقاجان مگر من چند سال سابقه کار دارم یا چقدر سواد دارم نمی دانم اصلا حقم بود این جایزه؟!
این روزها یاد پروین اعتصامی عزیز برایم زنده شده است تازه می فهمم چرا پروین در سال ۱۳۳۵ جایزه شاعر برتر را از وزارت معارف وفت نگرفت و گفت که شاعرهای بهتر از من زیادند.
حیف شد من جایزه را گرفتم و جرات نکردم که بگویم روزنامه نگارهای بهتر از من زیادند...
فقط بدانید که درباره انتخاب من در جشنواره شانزدهم مطبوعات اشتباه شده است
یک اشتباه بزرگ من لایق این جایزه نبودم
لطفا این اعتراف نامه را به پای ریا یا از این دست صداقت بازی های دروغی نگذارید. باور کنید من لایق این جایره نبودم فقط خواستم از این حرف گنده که توی گلویم گیر کرده بود راحت شوم
اما تا سال آینده قول می دهم که آنقدر سریع بدوم که لایقش شوم البته اگر هیئت داوران دوباره این اشتباه را بکنند! قول می دهم که کمی لایق تر شده باشم برای این جایزه...
برایم دعا کنید در این مسیر نفس کم نیاورم و خستگی به جانم نیفتد تا جا نزنم مثل بعضی ها...
همین...

ساكنان دريا پس از مدتي صداي امواج را نمي شنوند
چه تلخ است، قصه عادت...
حالم خیلی خوب است دوباره برگشته ام به روزهای خوب نوشتن
گمانم می رفت که کار روزنامه نگاری مرا از فضای داستان نویسی دور می کند اما این خود من بودم که از فضای داستان نویسی دور شدم.
اگرچه برایم بد نشد. مجالی بود برای فکر کردن و خواندن قبل از هر چیزی نوشتن.
جایزه ادبی طهران بهانه ای شد برای بازگشت دوباره ام به داستان نویسی
دو دوره نامزد دریافت این جایزه شدم اما جایزه را نبردم.
این نشان می دهد که رقیب قوی زیاد دارم و چه خوب
قطعا تلاشم برای برنده شدن در این رقابت بیشتر می شود.
داستان کوتاه «تو به آواز گرگ ها عادت خواهی کرد» نامزد جایزه ادبی طهران در مهرماه شد.
متن کامل این داستان در ادامه مطلب آمده است.

یادم باشد خوب بودن سخت است
سخت تر از آنچه فکرش را می کردم یا حرفش را می زدم.
خدایا کمکم کن تا به خودم قول بدهم.
پشت کسی حرفی نزنم تا پشت سرم حرف نباشد.
به دیگران دروغ نگویم تا دروغ تحویلم ندهند
زیرپای کسی را خالی نکنم تا زیرپایم خالی نشود
دل کسی را نشکنم تا دلم از کسی نشکند
به داشته هایم تکیه کنم و از وجودش غره نشوم
داشته های دیگران را محترم بشمارم تا احترام شوم
چشمانم در برابر زشتی ها کور شود و گوش هایم ناشنوا
خدایا! اگرچه سختم است اینطور زیستن
اما به آن عشق خواهم ورزید
تا این زندگی، عاشقانه مرا بخواند
عاشقانه ای برای خوب زیستن، خوب ماندن و خوب رفتن...
(این یک تعهد شخصی است، کاش تا مهرش خشک نشده، پیمان شکن نشوم)
تعبیر خواب
دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم:
در آسمان پر می کشیدم
و لابه لای ابرها پرواز می کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشتر پر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می زد
آن گاه با خمیازه ای ناباورانه
بر شانه های خسته ام دستی کشیدم
بر شانه هایم
انگار جای خالی چیزی…
چیزی شبیه بال
احساس می کردم!
قیصر امین پور (آینه های ناگهان)

امیر کلام در شاهکار نهج البلاغه می گوید: هر نفسی که می کشید
یک گام به مرگ نزدیک می شوید.
این روزها عجیب هوای مرگم گرفته است
راستی اگر بمیرم دنیا چه کسی را از دست می دهد؟
اصلا برای دنیا فرقی هم می کند که باشم یا نباشم ؟
واقعا مهم بودن یا نبودن ماست؟
این روزها هوای مرگم گرفته است
...

این را برای خود شکسته ام می نویسم
خدای خوبم
دعوتم کردی به خلوت تنهایی هایم
تنهایی بهترین فرصت برای شکستن بود
به من فرصت خاک شدن دادی
در تنهایی هایم تنهایم مگذار

...
امشب لیله الرغائب است
اولین شب جمعه ماه رجب
یعنی شب آرزوها
خداوند تجلی قدرت و حکمت خود را در تحقق آرزوهای کوچک ما زمینیان، بهمان نشان خواهد داد
در شب آرزوها، زمین و آسمان به نظاره آدمیان می نشینند و فرشتگان خدا، قلم به دست آرزوهای دم دستی ما را می نویسند و ریز خند می زنند.
ملالی نیست دل ما به همین آرزوهای کوچک خوش است!
...

قطعا چهار سال آینده این روزها را فراموش نخواهم کرد
قطعا برای نسل چهارمی ها خواهم گفت که انتخابات سال ۸۸ چه موجی داشت و چه حالی
اما این روزها خیلی دلمان گرفت از بی اخلاقی هایی که دیدیم و شنیدیم
انگار این رسم قدرت است که در افول اخلاق اوج بگیرد
قطعا انتخابات ۸۸ خیلی به یاد ماندنی است
ذهنمان را برای اتفاقی متفاوت آماده کنیم...
شنبه 16/3/88 (ساعت 11:15)
دیروز عصر ماشینی در خیابان روبروی خانه مان جیغ ترمز بلندی کشید و صدای فریاد بچه ای بعدش آمد. بچه سه چهار ساله یکی از آشناها افتاده بود کف خیابان و از سرش خون می رفت. بردنش بیمارستان. روز بعد که جویای حالش شدیم. گفتند خدا را شکر کاریش نشده، فقط سرش شکسته.
خواهرزاده ام که 7 ساله است و شاهد این تصادف بود، امروز که می خواست از خانه بیرون برود بعد از بسم الله گفت: خدایا مواظبم باش.
راستی خدایا مواظب ما هم باش. توی زندگی مان خیلی تصادف کردیم.
"خیس خدا در عصرهای بارانی"
پنج شنبه ( 7/3/88 ) ساعت 20:20
عصر باران پرشوری بارید و من "خیس خدا" شدم. کیف عجیبی از زندگی تمام وجودم را پر کرد و با رفتنش خالی شدم. این را برای "خود بارانی ام" نوشتم.
****************************
دوباره باران بارید.
دوباره آسمان، زمین را آبپاشی کرد.
زمین دهان باز کرد و له له زنان، اشک های آسمان را به جان خرید.
غرش مردانه و غرور انگیز آسمان حال عجیبی به زمین داد.
لرزید و کیف عجیبی کرد.
دانه های ریز آسمانی بر زمین یورش آوردند و زمینیان چترها را گشودند.
فقط آنها در باران بهاری شفا یافتند که زیر باران، زیر یورش اشک های آسمانی، چشمانشان به تمنای شکوه کوه های بیرون شهر نشست.
مثال این می ماند که وقتی گل های باغچه بارانی می شوند، زنبورهایی زیر گلبرگ های گشوده گل پناه می برند. اما زنبور جسور خودش را به قطرات شفاف آب می سپارد.
زنبور جسور زیر آبپاشی به راز زیبایی گل آگاه می شود. زنبور جسور غلتان در شبنم گلبرگ ها عاشق می شود بی آنکه خود بخواهد.
مست و حیران در گل غرق می شود و از یاد می برد که باران عاشقش کرده.
باران آدم ها را عاشق می کند، آن ها که جسورانه چترها را می بندند.
بعضی زیر باران عاشق شدند. روحشان از تن جدا شد و در ورای ابرهای غمناک، راز گل را فهمیدند.
اما وقتی به زمین بازگشتند دوباره انسان شدند و فراموشکار!
آدم های "همیشه خوب" در رویاهایمان هستند.
ما آدم ها بین مرز خوبی و بدی معلقیم.
گاه برای بعضی سنگ صبوریم و گاه سوهان روح دیگری.
اگر چنین نبودیم. فرشته بودن جایگاهمان بود نه آدمیت!
گاه، عجیب بودن ما آدم ها هم لذت بخش است هم زجر آور.
خدایا چه موجودی خلق کرده ای؟ ما آن چنانیم که تمام عالم از حالاتمان در عجب است!
"اشتباه" جزء لاینفک وجود این موجود است که انسان خطابش کردی.
"فراموشکاری" که یادش می رود "خوب" باشد.
خدایا، لطفا ببخشایش! به خاطر تمام اشتباهاتی که به جرم فراموشکاری مرتکب شده!
سکوت بزرگترین گناه زبان درجریان فریاد است

راست می گفت توماس ولف: "نوشتن برای فراموش کردن است، نه به یاد آوردن"

عکس تزئینی است
نوشتن این متن برای سال جدید خیلی دیر است.
اما قرار نیست که آمدن سال جدید را تبریک بگویم
قرار است بخشی از یک درد نامه را بنوسیم
یک سال تاریخ پیرتر شد. ما بزرگتر شدیم، قد کشیدیم و بال هایمان کوتاه تر شد
یک سال دنیا و آدم هایش بزرگتر شدند
شاید هم نشدند...
فکر می کنیم که بزرگ شده ایم...
تبریک سال جدید، غمناک ترین آرزوی ما انسانهاست...
هنوز بزرگ نشدیم و تاریخ پیر دارد به ما می خندد...
|
این مطلب را در آخرین "چهارشنبه" سال برای صفحه هفت روزنامه "قدس" نوشتم.
| |
|
مهمترين اتفاق سال از لابه لاي يک اعتراف نامه؛ ببخشيد! اين طرف دنيا دارد اتفاقهايي مي افتد - قطعاً اين شروع، يک اشتباه بزرگ در نوشتن يک اعتراف نامه خواهد بود ... لطفاً مرا سرزنش نکنيد. روح نيمه جانم دردناک است. - نه! قطعاً اينجا شروع متن نيست ... مطمئن باشيد هيچ وقت از اينجا شروع نمي شود. *** - ببخشيد آقای وزیر! مهمترين اتفاق سال از منظر شما چه بود؟ |

امشب آسمان شهرمان برفی شد
بام های شهرمان برفی شد
دلم عجیب در روزهای سیاه و ترافیکی شهر برای سفیدی برف لک زده بود
نرم نرمک آسمان عشوه های سفیدش را بر زمین می ریخت
زمین حریصانه عشوه های آسمان را به جان می خرید
چه راز عجیبی است بین زمین و آسمان در شب های برفی زمستان....

زماني كه روح از دويدن بي امان در مسير تكراري زندگي خسته مي شود و مي رود تا لابه لاي ذرات غبار آلود شهر محو شود، ديدن سردر ساعت فيروزه اي رنگ، پشت مه رقيق ساعت 8 مشهد، وسط چهاراره شهدا، جايي كه خط هاي ممتد سفيد خيابان به سمت حرم روانه مي شود، حال آدم را خوب مي كند.
شب گذشته پيامكي براي دوستي فرستادم كه لطفا براي روح خدابيامرزم فاتحه بخوانيد.
اما امروز صبح، در امتداد خط هاي سفيد خيابان منتهي به حرم، روح من با ديدن سردر فيروزه اي ساعت حرم، از باتلاق گلايه ها و دلشكستگي ها قيام كرد، عيساي مشهد روحم را زنده كرد...
من با سلولهاي وجودم شاهد معجزه بودم، همين امروز صبح....
عکس تزئینی است
... تصمیم گرفته بود که ساکت شود
به خودش قول داده بود که حتی اگر زخم روحش دهان باز کرد و عفونی شد
آه از نهادش بلند نشود
قول داده بود به خودش که مثل گوسفندها زندگی کند
مثل بقیه به اصطلاح آدم ها!
طاقت نیاورد هربار که دهان باز کرد
لگد محکمی را گوسفندهای فربه که بوی تعفن می دادند بر سرش کوفتند
مدت ها مغزش از دهانش بیرون ریخته بود
لاغر شده بود. پوست و استخوان
تصمیم گرفت که حرف بزند
خداوند، گوهر انسانیت را درونش به امانت نهاده بود
امانتدار خوبی شد
لاشه بدن پوسیده اش گوشه انبار علوفه گوسفندها...کپک زده بود
اما مرغانی که صدایش را شنیده بودند و آهنگش را به خاطر داشتند
فصل پاییز از دیار گوسفندها کوچ کردند تا نوایش را در دیار دیگری سر دهند
شاید کسی که خداوند گوهری درونش به امانت گذاشته...
....این صدا را بشنود
...
یکی به من گفته بود
یک فلج اگر در مسابقه دو اول نشود
از بی عرضه گی خودش است
...
