شب چلهگی
- واقعا شب چله، بی هندونه نمی شه ها!
- بیانصافا، میندازن به مشتری! ده دوازده تومن واسه همین پیاده شدم...
- اگه کغ باشه چی؟
- خب وازش کن دیگه...
- خدا بیامرز بیبیجان میگفت اگه کغ باشه، شگون نداره...
- گور بابای شگون مگون... اصلن هندونه کغ خوردن نداره، زن!... وازش کن...
چه قصه غمناکی ست
گذر عمر...
نه بخاطر سفید شدن تار مویت
و نه چروک های ریز پیشانی
.
.
.
قد کشیدن و بلندتر شدن در این سرزمین
یعنی محکومیت به دوری از "کودکی"
تو بزرگ شده ای و باید بیاموزی که
شادی ات را پشت یک لبخند ساده پنهان کنی
هورا کشیدن را بی خیال شوی
صدایت بلند نشود، که گوش نامحرمان تیز است...
بلند نخندی... که تو دختری!!!!
آزادانه سخن نگویی
صاف راه نروی
ندوی
نخو ری
.
.
.
فقط بمیر
.
.
.
اینجا، زندگی کردن یک اصل دارد....
همیشه غمگین باش
کوتوله های اطراف به خوشی تو، حسودند...
به یاد شب شهبانو شدنم
(این نامه را روبرو کعبه برای خدا نوشتم و پاکت دلم‘ آنقدر بی وفا بود که بی آنکه به مقصد برسداینجا باز شد)
خدای من!
این زیارت وداع نیست که ضیافت وصال است. حال خوبی دارم در این میهمانی اگرچه میهمان بدی بودم اما اکنون حال خوبی دارم چنان از خوان نعمت مرا پر کرده ای که گاه رسم بی ادبی را در این میهمانی 22 ساله به جا آورده ام. اکنون نه فقط که لبیک گفته ام به دعوت تو که 22 سال است مرا به خانه ات دعوت کرده ای و من چنان بی اخلاق و بی ادب بوده ام که فراموشم شده بود میهمانم و ادب حکم می کند که سپاسگزار باشم نه شاکی. شکایتم از کج فهمی و بی شعوری خودم است که اگر مهیمان معرفت داشته باشد پس از بلند شدن از خوان نعمت میزبان، شکر و سپاسی بجا می آورد نه پس از آروقی؛ زبان به گلایه بگشاید که چنین است و چنان!
خدای من!
حالم خوب است آنقدر خوب که وصفش از درکم, خارج است، آن چنان که این حس خوب به قواره ی تن و چهره ام در نمی آید. چنان توزیع یافته در وجودم که ذره ذره ی تنم ورم کرده از نور.
داستان کوتاه کوتاه:
حاجت
مادرم تسبیح می گرداند. به گمانم عادت بود اما نبود. اشک بود همراهش. زن همسایه گفته بود باید روزی هفت دور بچرخانی و حاجتت را زیرلب بگویی. به گمانم فقط خواب زن ها چپ نیست و حاجت هاشان هم. هفت روز گذشت و باورم نیست، مادرم لباس سپید را تن خودش کرد، نه من.
۱- جشن تولد امام رضا (ع) مبارک و شاد.
۲- امروز یادداشتی را در خبر آنلاین دیدم که خیلی به نظرم آشنا آمد. مثلا این یادداشت را سید مهدی شجاعی نویسنده گرانقدر کشورمان نوشته و خبر آنلاین هم آن را منتشر کرده بود.
قضاوت را به پای خودتان می گذارم. این دو لینک را با هم مقایسه کنید. (گفتگو با سید مهدی شجاعی را سه سال پیش برای مهر گرفتم)
لینک یادداشت سید مهدی شجاعی درخبرآنلاین؛
http://www.khabaronline.ir/news-101535.aspx
لینک مصاحبه خودم با آقای شجاعی در مهر؛
http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=568363
داستان کوتاه
زاد بوم
پيرمرد ته ليوانش را با صداي هورت بلندي سر كشيد. پيرزن انگار كه چندشش شده باشد از او رو گرداند: از همون اولم لمپن بودي...
پيرمرد انگار كه غرزدن هاي او را نشنيده باشد، خيره شده بود به تفاله هاي ته ليوان. گوش هايش سنگين بود. پيرزن بلند شد و ليوان را از جلوي او برداشت. دستكش ظرفشويي را دستش كرد. لبه ليوان پيرمرد را كفي كرد. پيرمرد توي آشپزخانه چرخي زد و درهاي كابينت ها را باز كرد. پيرزن با دستان كفي زد روي دستش: چي كار مي كني؟ تمام اينجا رو به لجن كشيدي... چرا در كابينتو باز گذاشتي؟ اي خدا چي گناهي كردم كه بايد گير تو بيفتم...
پيرمرد سلانه سلانه از آشپزخانه رفت بيرون....
ببخشید این داستان رو دارم بازنویسی می کنم. در آینده ای نزدیک حتما روی صفحه می ذارمش.
کودکان خیابانی دارند گل های همیشه کلیشه
بر دکه های مطبوعات می کارند
دکه هایی که بهانه مشتریانش سیگار "وینستون لایت" است
مصوبه هایی که کوبیده می شوند بر فندک دکه ها
و اکنون دکه های خالی از بهانه
هفده مردادماه مان
زمستان است انگار
کریسمس مان مبارک
گل های همیشه کلیشه بر دکه ها بسوزید
با فندک جسارت پیرمرد سیگار فروش
سیگار "وینسوت لایت" قیمتش بالا رفته
و یارانه کاغذ را می خواهند بردارند...
کریسمس مان مبارک
دکه های خالی از بهانه
یک اثر مینی مال از خودم
داستان كوتاه كوتاه؛
لي لي
صورتش را زير چادر چفت كرده، تا چشمان سرخ و پف كرده اش پيدا نباشد. جرات نمي كند نگاه از زمين بردارد. قلبش تند مي زند. هشت تا لنگه كفش مردانه در نگاهش رديف شده ست. هشت مرد روبرويش نشسته اند روي صندلي. يك پايشان را روي زمين ضرب گرفته و لنگ روي لنگ انداخته اند. مردي با كفش هاي واكس خورده وارد اتاق مي شود. همه مي ايستند. لنگ ديگر كفش ها، كنار هم مي نشيند و پاهاي موازي رديف شده در نگاه زن قد مي كشد. قلبش تندتر مي زند. نفر هشتم اما روي يك پا مي ايستد. اشك روي صورت زن پهن مي شود. پرونده جانبازي شوهرش را دست مي گيرد. جرات مي كند سرش را بلند كند و گره چادرش را شل.
کم داستان می نویسم اما کمتر بهشان دل می بندم. دلیل بی مهری به فرزندان کر و کور و چلاقم را نمی دانم اما کاش ریشه اش، کینه های مادرانه نباشد. دعا کنید که فرزندان بعدی ام نقصشان کمتر باشد شاید از این بی مهری من هم کمتر شود.
شاید یادآوری این نکته خیلی ضروری نباشد اما،
داستان کوتاه "همدم" در جشنواره ادبی سوشا (یک جشنواره خصوصی نسبتا کوچک) با کسب نمره ۹۳ از ۱۰۰ سوم شد. البته به دلیل بی ربط بودن موضوع سه نفر اول کلا از دور مسابقات حذف شدند! ![]()
اثر نفر دوم این جشنواره با عنوان"قالیچه" از مهدی عباسی (کرج) هم که در وبلاگشان بود، اثر خوب و ارزشمندی ست. برای خواندن داستان کوتاه "قالیچه" به این آدرس بروید.
http://www.shamsosharab.blogfa.com/post-119.aspx
در ادامه مطلب هم داستان کوتاه "همدم" را گذاشتم. منتظر شنیدن حرف هایتان هستم.
متن کامل داستان کوتاه "همدم" را در "ادامه مطلب" بخوانید.
"چهار"مين روز از "چهار"مين ماه سال
و امروز اما، دو به علاوه دو
باز مي شود تداعي "چهار"
تلخي روياهايم در سال "چهار" به توان دو
و امروز دو به علاوه دو
تداعي تلخ و شيرين "چهار"
و دلواپسي هاي كبود و بنفش آبي
شناسنامه جلد قرمز من
تولدت مبارك...
.
.
.
۲+۲= چهار من كنوني

توجه به موقع به تغییرات کوچک به تو کمک می کند که خود را برای
تغییرات بزرگ تری که در راه است آماده کنی...
(اسپنسر جانسون)
آرزوی تغییراتی بزرگ را در سال جدید برای شما و خودم دارم...
خدایا مرا اتفاق زندگی هیچ کس قرار نده
من اشتباهی بودم، از همان اول
نقشم را خراب کردم
خدایا کاش کات می دادی ...
من توی بازی با خودم باختم
سکانس بازی درست بعد از ظهر چهارشنبه بود
چهارراه خیام، چند قدم مانده به روزنامه
ساعت 14:46 دقیقه روز
قرار بود، بشوم اتفاق زندگی اش
نشدم
گفت: ببخشید خانم! گرسنه ام پول می دین برم کیکی بخرم
نگاهش کردم
نگاهم نکرد
سری تکان دادم
و او گذشت
و من از جلوی ساندویچی عبور کردم
...
خدایا خراب کردم
برگشتم
پیدایش نکردم
رفته بود...
سکانس این بازی یکبار بود
خدایا کات ندادی
و تمام شد
من بازی را خراب کردم
بازیگر بدی بودم، یک آماتور بی مصرف!
نقش اولی که حتی بلد نبود یک اتفاق کوچک بشود....
خدایا مرا اتفاق زندگی هیچ کس قرار نده
شاید نوشتن این مطلب بعد از حدود دو ماه از زمان اصلی نوشتنش درست نباشد یا هیچ توجیه خبری و غیر خبری هم نداشته باشد.
ملالی نیست فقط برای خودم می نویسم. این بخشی از اعتراف به یک انتخاب اشتباه است.
اصلا این را برای خودم می نویسم که راحت شوم از این حرف گنده که مدت هاست توی گلویم گیر کرده.
وقتی خبر نفر اول شدن در جشنواره مطبوعات را در رشته گزارش بهم دادند آنقدر خوشحال شدم که حالم را نمی فهمیدم. اما راستش را بخواهید بعد از گرفتن تندیس و روزهای بعدش حالم بدجوری گرفت. حالم بد شد. خیلی بد. می خواستم بروم روبروی هئیت داوران بنشینم و بگویم چرا؟ واقعا چرا؟ چرا این خانوم را انتخاب کردید؟ آقایان کی گفته این خانوم برترین گزارش نویس از میان روزنامه نگاران ایران است (حتی روزنامه های اصولگرا) آقایان داوران چرا اشتباه کردید؟ آقاجان مگر من چند سال سابقه کار دارم یا چقدر سواد دارم نمی دانم اصلا حقم بود این جایزه؟!
این روزها یاد پروین اعتصامی عزیز برایم زنده شده است تازه می فهمم چرا پروین در سال ۱۳۳۵ جایزه شاعر برتر را از وزارت معارف وفت نگرفت و گفت که شاعرهای بهتر از من زیادند.
حیف شد من جایزه را گرفتم و جرات نکردم که بگویم روزنامه نگارهای بهتر از من زیادند...
لطفا این اعتراف نامه را به پای ریا یا از این دست صداقت بازی های دروغی نگذارید. باور کنید من لایق این جایره نبودم فقط خواستم از این حرف گنده که توی گلویم گیر کرده بود راحت شوم
نمی دانم چه خواهد شد...
اما به خودم قول می دهم تا سال آینده آنقدر سریع بدوم که لایقش شوم البته اگر هیئت داوران دوباره این اشتباه را بکند! قول می دهم که کمی لایق تر شده باشم برای این جایزه...
برایم دعا کنید در این مسیر نفس کم نیاورم و خستگی به جانم نیفتد تا جا نزنم مثل بعضی ها...
همین...

ساكنان دريا پس از مدتي صداي امواج را نمي شنوند
چه تلخ است، قصه عادت...
حالم خیلی خوب است دوباره برگشته ام به روزهای خوب نوشتن
گمانم می رفت که کار روزنامه نگاری مرا از فضای داستان نویسی دور می کند اما این خود من بودم که از فضای داستان نویسی دور شدم.
اگرچه برایم بد نشد. مجالی بود برای فکر کردن و خواندن قبل از هر چیزی نوشتن.
جایزه ادبی طهران بهانه ای شد برای بازگشت دوباره ام به داستان نویسی
دو دوره نامزد دریافت این جایزه شدم اما جایزه را نبردم.
این نشان می دهد که رقیب قوی زیاد دارم و چه خوب
قطعا تلاشم برای برنده شدن در این رقابت بیشتر می شود.
داستان کوتاه «تو به آواز گرگ ها عادت خواهی کرد» نامزد جایزه ادبی طهران در مهرماه شد.
متن کامل این داستان در ادامه مطلب آمده است.

یادم باشد خوب بودن سخت است
سخت تر از آنچه فکرش را می کردم یا حرفش را می زدم.
خدایا کمکم کن تا به خودم قول بدهم.
پشت کسی حرفی نزنم تا پشت سرم حرف نباشد.
به دیگران دروغ نگویم تا دروغ تحویلم ندهند
زیرپای کسی را خالی نکنم تا زیرپایم خالی نشود
دل کسی را نشکنم تا دلم از کسی نشکند
به داشته هایم تکیه کنم و از وجودش غره نشوم
داشته های دیگران را محترم بشمارم تا احترام شوم
چشمانم در برابر زشتی ها کور شود و گوش هایم ناشنوا
خدایا! اگرچه سختم است اینطور زیستن
اما به آن عشق خواهم ورزید
تا این زندگی، عاشقانه مرا بخواند
عاشقانه ای برای خوب زیستن، خوب ماندن و خوب رفتن...
(این یک تعهد شخصی است، کاش تا مهرش خشک نشده، پیمان شکن نشوم)
تعبیر خواب
دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم:
در آسمان پر می کشیدم
و لابه لای ابرها پرواز می کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشتر پر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می زد
آن گاه با خمیازه ای ناباورانه
بر شانه های خسته ام دستی کشیدم
بر شانه هایم
انگار جای خالی چیزی…
چیزی شبیه بال
احساس می کردم!
قیصر امین پور (آینه های ناگهان)

امیر کلام در شاهکار نهج البلاغه می گوید: هر نفسی که می کشید
یک گام به مرگ نزدیک می شوید.
این روزها عجیب هوای مرگم گرفته است
راستی اگر بمیرم دنیا چه کسی را از دست می دهد؟
اصلا برای دنیا فرقی هم می کند که باشم یا نباشم ؟
واقعا مهم بودن یا نبودن ماست؟
این روزها هوای مرگم گرفته است
...

این را برای خود شکسته ام می نویسم
خدای خوبم
دعوتم کردی به خلوت تنهایی هایم
تنهایی بهترین فرصت برای شکستن بود
به من فرصت خاک شدن دادی
در تنهایی هایم تنهایم مگذار