پیش قاضی و ملق بازی؟!
برای جشنواره هجدهم مطبوعات، خبرگزاری و پایگاههای اینترنتی خیلی تبلیغ شده بود، باشد که مشارکت بیشتر شود. پیشانی این تبلیغات هم چند برابر شدن جوایز آن و بورس تحصیلی دانشکده خبر تهران به نفرات اول بود. تمدید مهلت ارسال آثار به جشنواره، طولانی شدن مدت داوری ها و مهم تر از همه مانور روی آثار رسیده که به عدد 14 هزار رسیده بود، بسیاری را مشتاق اعلام نتایج کرد تا اینکه موعد اختتامیه فرا رسید و نفرات برتر مشخص شدند. اگرچه از برخی انتظار می رفت (با توجه به کارنامه کاری شان) که در جمع برگزیدگان باشند اما جای گرفتن نام برخی دیگر هم جای تامل داشت. البته تا کتاب آثار برگزیده جشنواره را نمی خواندم، قضاوت در این باره غیرمنصفانه بود. فهرست برگزیدگان را همان زمان خبرگزاری ها و پایگاههای اطلاع رسانی روی تلکس خبری خود بردند و همچون دوره های قبل، نام رسانه ها و مطبوعه هایی با گرایش های سیاسی متمایل به چپ و منتقد دولت در این میان خالی بود، یا خودشان جشنواره را تحریم کرده بودند یا آثارشان با سلیقه خاص حاکم بر داوری جشنواره همسو نبوده. البته ماجرای گرایشی شدن جشنواره درباره مطبوعات و رسانه هایی با تابلوی سیاسی مشخص، منحصر به این دوره نیست و در همه ادوار جشنواره، با غلظت کم و زیاد وجود داشته و دارد، متاسفانه در این دوره هم برخی از انتخاب ها با تعمدات سیاسی بود، اگرچه مسئله عجیبی نیست. موضوع عجیب ماجرا که حرف حساب این نوشتار است مربوط می شود به کتاب جشنواره که با کمی فاصله از پایان جشنواره، همین چند روز گذشته خواندمش. (قبل از اشاره به نقاط ضعف این مجموعه، تاکید کنم که برخی از آثار و انتخابشان چنان خوب و دقیق بود که مرا به وجد آورد)
اولین چیزی که در تورق کتاب جشنواره توجهم را جلب کرد، قرار گرفتن نام یک نفر، هم در بخش داوران مقاله اقتصادی و هم در میان برگزیدگان این بخش بود! یعنی کسی که داور مقاله خودش بوده و آن را حائز مقام دوم دانسته است! اگرچه این مقاله مولفه های یک مقاله خوب و دقیق را داشت اما به نظر می رسد در دایره اخلاق حرفه ای نیست که یک نفر هم داور باشد و هم شرکت کننده ای که برگزیده شده، یا بایستی در جشنواره شرکت نمی کرد یا حداقل درباره پیشنهاد پذیرش داوری کمی تامل می کرد، البته قصور از سوی مجریان و متولیان برگزاری است که برای انتخاب داور، این بی دقتی را داشته اند.
در میان برگزیدگان، اسامی آشنای بسیاری از دوستان به چشم می خورد. دوست خبرنگاری که یادداشت خوبی را در یکی از روزنامه سراسری استان خراسان رضوی چاپ کرده بود و بیاد دارم همان زمان یادداشتش را در صفحه دوم این روزنامه خوانده بودم، در بخش سرمقاله و یادداشت نشریات محلی این جشنواره رتبه دوم را کسب کرده بود، یعنی اثری که در صفحه سراسری روزنامه منتشر شده، در بخش نشریات محلی رتبه آورده بود. درست است که این روزنامه دو بخش استانی و کشوری دارد اما اثری که در صفحه سراسری منتشر می شود بایستی در بخش مطبوعات سراسری جشنواره رقابت کند و نه نشریات محلی! (البته تاکید می کنم این اثر یادداشت خوبی بود و امیدوارم اشتباه همکارمان سهوی بوده باشد نه عمدی)
شبیه به این اتفاق در بخش پایگاه های اطلاع رسانی هم رخ داده بود. یعنی آثاری که قبلا در روزنامه یا ضمایم آن چاپ و پس از آن در پایگاه اطلاع رسانی روزنامه منتشر شده بود (به روال هر روزنامه دیگری) در بخش پایگاه های اطلاع رسانی رقابت کرده و حائز مقام شده بودند. به هرروی دبیرخانه جشنواره درباره بخش پایگاه های اینترنتی (که بخش جدیدی است) باید تعریف شفاف تری داشته باشد.
خالی از لطف نیست یادی بکنم از دوستانی که روزگار دست بر قضا، خبرنگارشان کرد و به دعوت کارمند-خبرنگارهای پشت میز نشینی که بدنبال نیروهای افتخاری بودند، وارد این میدان شدند. با یکی از این دوستان چند سال پیش در یکی از خبرگزاری ها آشنا شدم که بعد از منفک شدن بچه ها از خبرگزاری و جذبشان به رسانه ها و مطبوعه های دیگر، این خانوم هم پس از راه افتادن یکی از روزنامه های محلی مشهد در سال 88، به جمع نیروهای جوان در کنار افراد باتجربه و کاردان این روزنامه پیوست. او در بخش نشریات محلی رتبه سوم را کسب کرد و جالب اینکه در معرفی رزومه کاری اش گفته بود که از سال 85 از فلان خبرگزاری کارش را شروع کرده است، راستش را بخواهید بنده اواخر سال 85 به این خبرگزاری آمدم و خبری از این دوست گرانقدر نبود، ایشان جزو کسانی بودند که پس از انتشار آگهی خبرگزاری برای جذب خبرنگار افتخاری، بی هیچ تجربه ای در این عرصه، سال 87 پا به طبقه سوم ساختمان کویر یزد در فلکه تقی آباد مشهد گذاشت تا در دوره آموزشی خبرنگاران شرکت کند و یاد بگیرد که خبر نوشتن چیست. لازم به تاکید است که هیچ کس نمی تواند سابقه پروپیمانش را در خبرنگاری، علمی بکند برای تظاهر به کار بهتر. خبرنگاری، عرصه ای است آمیخته با ذوق و تلاش و تجربه. کسی که 15 سال سابقه کار دارد و تلاشی برای بهتر شدن کارش نکرده، سابقه کارش مبنای برتری بر جوان خلاق و پرتلاشی با 5 سال تجربه کاری نیست. اما این معرفی خانوم خبرنگار خیلی برایم جالب بود. یک جورهایی به صداقت در خبررسانی دارم مشکوک می شوم! (اثر وی چاپ نشده بود)
همچنین نقص و کمبود در چاپ همه آثار برگزیده نیز مورد دیگری بود که در این کتاب دیده می شد. برخی از آثار برگزیده بدون هیچ توضیحی از سوی دبیرخانه، در این مجموعه چاپ نشده بود.
اما حرف آخرم با مجریان و متولیان برگزاری دور هجدهم این جشنواره است که باور داشتم این دوره - با آنهمه تبلیغ معاون مطبوعاتی وزیر ارشاد- عاری از این اشکالات باشد. اگرچه انگشت اتهام به سوی ما جماعت خبرنگار است که «روز خبرنگار» بر خودمان نام آینه بی ریای جامعه و کبوتر آسمان حقیقت و آگاهی بخشی و چه و چه می گذاریم اما به وقت انداختن تاس صداقتمان در دایره انصاف، کم لطفی که چه عرض کنم... بهرحال جامعه خبری، جامعه کوچکی است و آوازه خوب و بد هر کدام مان در آن می پیچد، ما جماعت خبرنگار درباره هرماجرایی هرطور قضاوت کنیم، درباره کار خودمان و همکارانمان بی رودربایستی و منصف قاضی هستیم، اگرچه گاه در جمع با غرض و مرض تظاهر به خلاف آن می کنیم اما در خلوتمان که پیش قاضی ملق بازی نمی کنیم.
اگرچه تقصیر و قصور دبیرخانه را در موارد یاد شده نباید نادیده گرفت.
این روزها که شناسنامه ام یکسال بزرگ تر شده...
گاه و بی گاه به خاطرات کودکی ام پرتاب می شوم
ظهرهایی که با لنگه دمپایی
توت از درخت روبروی خانه ننه جان می تکاندم
یا عصرهایی که از میله گاز کنار خانه مان آویزان می شدم
و با پسر همسایه مان (اسمش فرهاد بود) مورچه ها را بازی می دادیم...
روزهایم
عجیب دارد به گذشته پیوند می خورد...
حالی برای حالم نمانده است انگار
نکند خاصیت گذر عمر است
زندگی با خاطره گذشته ها....
سال من است!
سال
یک اژدهای تنها که جرات پرواز نیافته
یا
یک نهنگ غمگین که از عمق می ترسد
.
.
.
خدا بخیر کند...
سال من است امسال!
برای روح زنانه جلال!
سیمین دانشور عزیز! از زمانی که جلال آل احمد را شناختم، سال ها می گذرد. از وقتی با یکی از داستان های «مدیر مدرسه» اش در کتاب های دبیرستان، عشق این مرد افتاد به جانم. با تک نگاری «اورازان» به روزهایی رفتم که با جلال می شد در دشت های دل انگیز روستایش قدم زد و بر صخره کوه های سخت، پا نهاد. ولی ماجرای علاقه ام به جلال به همین جا ختم نشد، داستان هایش بیشتر مرا به او وابسته کرد، «زن زیادی»، «بچه مردم»، «سه تار»، «خواهرم و عنکبوت» و مقاله ها و کتاب هایی که نامشان را دقیق به یاد ندارم اما احساسم را هنوز به آنها، باکره نگه داشته ام... وقتی جلال را شناختم، وقتی داستان هایش را چندباره خواندم، وقتی با زن های زیادی همه داستانهایش برای تنهایی خودمان غصه خوردم، حسودی ام شد به تو. حسودی ام شد به تو که نیمه گمشده جلال شدی!
سیمین! حتما روزهای جالبی را در کنار این مرد تجربه کردی، اگرچه 42 سال در خانه ای زندگی کردی که هر لحظه اش، هر جایش، هر شی اش، خاطره ای بود از جلال و او نبود. اما در 20 سال زندگی با جلال، شاید خوشبختی را چشیدی، منظورم از خوشبختی این نیست که با هم به بزرگترین رستوران شهر می رفتید و بهترین غذا را سفارش می دادید یا در فلان جلسه نقد ادبی، همه برای تو و جلال کف می زدند یا فلان جایزه ادبی را برگزیده و داور بودی! منظورم از خوشبختی، کشفی است که تو از جلال داشتی و جلال از تو... آه سیمین! تو شده بودی روح زنانه جلال و جلال روح مردانه تو... می دانی که زندگی مشترک، آدم ها را خیلی شبیه هم می کند، حتی اگر نخواهند، باز هم محکوم به این ماجرا هستند... و چه زیبا بود این حبس بر تو... تو با جلال در یک سلول، حبس به زندگانی خوردی!
سیمین! من برای رفتن تو غصه دارم! بدعهدی از من است که نوشته هایت را نخواندم و هووی نوشته های مردت شدم اما افسوس که نشناختمت، و تو رفتی... حتی یکبار هم نشد که از نزدیک ببینمت، باید خیلی شبیه جلال می بودی، قطعا باید اینطور باشد آخر تو روح زنانه جلال بودی و من نشد که یک بار مردی را که دوست می داشتم و بخت، یارم نبود تا همدوره اش باشم را ببینم اما تو بودی، و این یعنی نیمه گمشده جلال بود و بخت یارم بود و من بی وفایی کردم!
سیمین! کاش یکبار تو را دیده بودم و نشد... تو دوباره رفتی پیش جلال و من حسودی ام گل گرفته است!
سیمین عزیز! روح زنانه جلالم! تو را خواهم خواهند، تو باید سرآغاز یک رویای زنانه باشی و افسوس که تا بودی نشناختمت... کاش یکبار دیده بودمت، فقط یکبار... این روزها، روزهای من نبوده است حتما، اما امیدوارم برای تو باشد... روزهای دوباره تو با جلال...
پس من کی آلزایمر میگیرم؟!
قطعا شما مرا به یاد نمیآوردید استاد! نه الان که حتی قبل ازاینکه این آلزایمر لعنتی سراغ سلولهای خاکستری مغزتان بیاید. اما من شما را خوب به یاد دارم وقتی که با یک کت شکلاتی رنگ آمده بودید دفتر روزنامه و من با نگاهم پشت در اتاق سردبیر، منتظر بودم که غول تیترزنی مطبوعات بیاید بیرون و از نزدیک ببینمتان. چقدر شما شبیه کتابتان هستید، همان کتاب «تخیل در روزنامهنگاری» که بعد از خواندنش، خواستم که شاگردتان شوم. من هیچ خاطرهای از شما ندارم، جز همین کتاب «تخیل در روزنامهنگاری» و کت شکلاتی رنگ شما و نگاهی که هیچوقت از پشت شیشهی عینکتان، به انتهای تحریریه نیفتاد تا اشتیاق را در شکل و شمایل یک روزنامه نگار آماتور ببیند. من هیچ وقت شاگرد شما نبودم تا با بچههای کلاس از سر شیطنت روی تخته بنویسیم «میباشد اشتباه میباشد، است درست میباشد» و بعد شما وارد کلاس شوید و با دیدن این جمله بر تخته، با همان نگاه شفاف از پشت شیشههای عینکتان زل بزنید به بچهها. بعد بخندید و بگویید: امان از دست شما! آنوقت سوژه گزارش بدهید به بچهها، و من گزارشم را در کلاس بخوانم. شما سری تکان دهید و بگویید: ناامیدم کردی دختر! این چیه نوشتی .... و من امیدوار شوم که قطعا میتوانستم و باید بهتر از این مینوشتم. هر روز بیایم پشت دفتر استادان و گزارشهایم را بدهم به شما تا بعد از خواندنشان کاغذهای نوشتهام را مچاله و پاره کنید و بیندازید توی سطل زباله قرمز کوچک گوشه اتاق. استاد! من هیچکدام از این خاطرهها را نداشتم اما شوق داشتنش را هنوز در دل دارم. این روزها احوال شما را از دوستانتان جویا میشوم از فریدون صدیقی، از احمد توکلی، از یونس شکرخواه و از بقیه آنهایی که هرازگاهی به سراغتان میآیند و حتما با هم گپی میزنید، و حتما از همهچیز میگویید جز خبر و گزارش و تیتر، و حتما چای را با نعلبکی سر میکشید به یاد جوانیها. آنها میگویند که دیگر نمیتوانید درس بدهید، و من هنوز منتظرم که روزی برسد تا شاگردتان شوم. حتما یکی از این روزها میآیم سراغتان. وقتی رسیدم پشت در خانهتان که شاید یک در سفید بزرگ باشد یا راه راه سرخآبی شیشه سکوریت، آنوقت هوس می کنم برگهای را که رویش نوشته «می باشد اشتباه می باشد است درست می باشد» را بچسبانم روی در خانه شما، به امید اینکه اگر روزی آن را دیدید، فکر کنید این جمله چقدر آشناست و ته ذهنتان دنبال خاطرههایش بگردید. زنگ خانه را بزنم و همسرتان که خیلی شبیه شماست، در را باز کند و من بگویم: منزل استاد قندی! و همسرتان با لبخند بگوید: خوش آمدید، شما از شاگردانشان هستید؟ و من بگویم: می خواستم باشم اما... و«نشد»ش را نمیگویم چون میترسم بغضم بترکد و خوب نیست که میهمان با اشک وارد خانه شود. مطمئنا خانهتان باید یک حیاط دلباز داشته باشد و یک باغچه بزرگ، آخر حیف است شما توی آپارتمان زندگی کنید. آنوقت شما را ببینم که نشستهاید روی تختی با قالی قرمز و در سینهکش آفتاب نیمروزی دارید چای را با نعلبکی سر میکشید و به نهالهای باغچه فکر میکنید که برای باردهی اول باید حسابی هوایشان را داشت. به قول قدیمیها اگر بار اول را خوب میوه داد، بارهای بعدی را می شود رویش حساب باز کرد. بیایم و روبرویتان بنشینم. همسرتان به شما بگوید: از شاگردانت هست. من اما نمیگویم که میخواستم باشم اما... «نشد»ش را، زبان به دندان بگیرم تا سرخی چشمانم را رگبار نزند. شما زل بزنید به من، چهره و قوارهام را بپایید و در ذهن تان بگردید بین شاگردانتان که من کدامشان بودهام، البته اگر یادتان باشد آنها را. بعد لبخند بزنید، و من احوالتان را بپرسم، و شما حتما میگویید که شکر خدا بد نیستم. بعد من از همسرتان بخواهم که کت شکلاتی رنگ شما را بیاورد و تنتان کند. آنوقت کاغذ نوشتههایم را بگذارم روبرویتان تا نگاهی بیندازید بهش، بعد سری تکان دهید، آنها را مچاله کنید و بیاندازید توی سطل زباله قرمز کوچک، و بگویید: ناامیدم کردی دختر!... حتما زمانیکه اینها را میگویم، شما و همسرتان، گیج نگاهم میکنید که یعنی چه، من اما با نگاه سرخی که میرود تا رگبار بزند، و بغضی که ترکیدنش دیگر منتظر گفتن «نشد» نیست، اشاره میکنم به کاغذها و سطل زباله و می گویم: لازمش دارم، برای «بار» اولم میخواهمش...
پس چرا من آلزایمر نمیگیرم تا فراموش کنم اینها را.
شب چلهگی
- واقعا شب چله، بی هندونه نمی شه ها!
- بیانصافا، میندازن به مشتری! ده دوازده تومن واسه همین پیاده شدم...
- اگه کغ باشه چی؟
- خب وازش کن دیگه...
- خدا بیامرز بیبیجان میگفت اگه کغ باشه، شگون نداره...
- گور بابای شگون مگون... اصلن هندونه کغ خوردن نداره، زن!... وازش کن...
چه قصه غمناکی ست
گذر عمر...
نه بخاطر سفید شدن تار مویت
و نه چروک های ریز پیشانی
.
.
.
قد کشیدن و بلندتر شدن در این سرزمین
یعنی محکومیت به دوری از "کودکی"
تو بزرگ شده ای و باید بیاموزی که
شادی ات را پشت یک لبخند ساده پنهان کنی
هورا کشیدن را بی خیال شوی
صدایت بلند نشود، که گوش نامحرمان تیز است...
بلند نخندی... که تو دختری!!!!
آزادانه سخن نگویی
صاف راه نروی
ندوی
نخو ری
.
.
.
فقط بمیر
.
.
.
اینجا، زندگی کردن یک اصل دارد....
همیشه غمگین باش
کوتوله های اطراف به خوشی تو، حسودند...
به یاد شب شهبانو شدنم
(این نامه را روبرو کعبه برای خدا نوشتم و پاکت دلم‘ آنقدر بی وفا بود که بی آنکه به مقصد برسداینجا باز شد)
خدای من!
این زیارت وداع نیست که ضیافت وصال است. حال خوبی دارم در این میهمانی اگرچه میهمان بدی بودم اما اکنون حال خوبی دارم چنان از خوان نعمت مرا پر کرده ای که گاه رسم بی ادبی را در این میهمانی 22 ساله به جا آورده ام. اکنون نه فقط که لبیک گفته ام به دعوت تو که 22 سال است مرا به خانه ات دعوت کرده ای و من چنان بی اخلاق و بی ادب بوده ام که فراموشم شده بود میهمانم و ادب حکم می کند که سپاسگزار باشم نه شاکی. شکایتم از کج فهمی و بی شعوری خودم است که اگر مهیمان معرفت داشته باشد پس از بلند شدن از خوان نعمت میزبان، شکر و سپاسی بجا می آورد نه پس از آروقی؛ زبان به گلایه بگشاید که چنین است و چنان!
خدای من!
حالم خوب است آنقدر خوب که وصفش از درکم, خارج است، آن چنان که این حس خوب به قواره ی تن و چهره ام در نمی آید. چنان توزیع یافته در وجودم که ذره ذره ی تنم ورم کرده از نور.
داستان کوتاه کوتاه:
حاجت
مادرم تسبیح می گرداند. به گمانم عادت بود اما نبود. اشک بود همراهش. زن همسایه گفته بود باید روزی هفت دور بچرخانی و حاجتت را زیرلب بگویی. به گمانم فقط خواب زن ها چپ نیست و حاجت هاشان هم. هفت روز گذشت و باورم نیست، مادرم لباس سپید را تن خودش کرد، نه من.
۱- جشن تولد امام رضا (ع) مبارک و شاد.
۲- امروز یادداشتی را در خبر آنلاین دیدم که خیلی به نظرم آشنا آمد. مثلا این یادداشت را سید مهدی شجاعی نویسنده گرانقدر کشورمان نوشته و خبر آنلاین هم آن را منتشر کرده بود.
قضاوت را به پای خودتان می گذارم. این دو لینک را با هم مقایسه کنید. (گفتگو با سید مهدی شجاعی را سه سال پیش برای مهر گرفتم)
لینک یادداشت سید مهدی شجاعی درخبرآنلاین؛
http://www.khabaronline.ir/news-101535.aspx
لینک مصاحبه خودم با آقای شجاعی در مهر؛
http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=568363
داستان کوتاه
زاد بوم
پيرمرد ته ليوانش را با صداي هورت بلندي سر كشيد. پيرزن انگار كه چندشش شده باشد از او رو گرداند: از همون اولم لمپن بودي...
پيرمرد انگار كه غرزدن هاي او را نشنيده باشد، خيره شده بود به تفاله هاي ته ليوان. گوش هايش سنگين بود. پيرزن بلند شد و ليوان را از جلوي او برداشت. دستكش ظرفشويي را دستش كرد. لبه ليوان پيرمرد را كفي كرد. پيرمرد توي آشپزخانه چرخي زد و درهاي كابينت ها را باز كرد. پيرزن با دستان كفي زد روي دستش: چي كار مي كني؟ تمام اينجا رو به لجن كشيدي... چرا در كابينتو باز گذاشتي؟ اي خدا چي گناهي كردم كه بايد گير تو بيفتم...
پيرمرد سلانه سلانه از آشپزخانه رفت بيرون....
ببخشید این داستان رو دارم بازنویسی می کنم. در آینده ای نزدیک حتما روی صفحه می ذارمش.
کودکان خیابانی دارند گل های همیشه کلیشه
بر دکه های مطبوعات می کارند
دکه هایی که بهانه مشتریانش سیگار "وینستون لایت" است
مصوبه هایی که کوبیده می شوند بر فندک دکه ها
و اکنون دکه های خالی از بهانه
هفده مردادماه مان
زمستان است انگار
کریسمس مان مبارک
گل های همیشه کلیشه بر دکه ها بسوزید
با فندک جسارت پیرمرد سیگار فروش
سیگار "وینسوت لایت" قیمتش بالا رفته
و یارانه کاغذ را می خواهند بردارند...
کریسمس مان مبارک
دکه های خالی از بهانه
یک اثر مینی مال از خودم
داستان كوتاه كوتاه؛
لي لي
صورتش را زير چادر چفت كرده، تا چشمان سرخ و پف كرده اش پيدا نباشد. جرات نمي كند نگاه از زمين بردارد. قلبش تند مي زند. هشت تا لنگه كفش مردانه در نگاهش رديف شده ست. هشت مرد روبرويش نشسته اند روي صندلي. يك پايشان را روي زمين ضرب گرفته و لنگ روي لنگ انداخته اند. مردي با كفش هاي واكس خورده وارد اتاق مي شود. همه مي ايستند. لنگ ديگر كفش ها، كنار هم مي نشيند و پاهاي موازي رديف شده در نگاه زن قد مي كشد. قلبش تندتر مي زند. نفر هشتم اما روي يك پا مي ايستد. اشك روي صورت زن پهن مي شود. پرونده جانبازي شوهرش را دست مي گيرد. جرات مي كند سرش را بلند كند و گره چادرش را شل.
کم داستان می نویسم اما کمتر بهشان دل می بندم. دلیل بی مهری به فرزندان کر و کور و چلاقم را نمی دانم اما کاش ریشه اش، کینه های مادرانه نباشد. دعا کنید که فرزندان بعدی ام نقصشان کمتر باشد شاید از این بی مهری من هم کمتر شود.
شاید یادآوری این نکته خیلی ضروری نباشد اما،
داستان کوتاه "همدم" در جشنواره ادبی سوشا (یک جشنواره خصوصی نسبتا کوچک) با کسب نمره ۹۳ از ۱۰۰ سوم شد. البته به دلیل بی ربط بودن موضوع سه نفر اول کلا از دور مسابقات حذف شدند! ![]()
اثر نفر دوم این جشنواره با عنوان"قالیچه" از مهدی عباسی (کرج) هم که در وبلاگشان بود، اثر خوب و ارزشمندی ست. برای خواندن داستان کوتاه "قالیچه" به این آدرس بروید.
http://www.shamsosharab.blogfa.com/post-119.aspx
در ادامه مطلب هم داستان کوتاه "همدم" را گذاشتم. منتظر شنیدن حرف هایتان هستم.
متن کامل داستان کوتاه "همدم" را در "ادامه مطلب" بخوانید.
"چهار"مين روز از "چهار"مين ماه سال
و امروز اما، دو به علاوه دو
باز مي شود تداعي "چهار"
تلخي روياهايم در سال "چهار" به توان دو
و امروز دو به علاوه دو
تداعي تلخ و شيرين "چهار"
و دلواپسي هاي كبود و بنفش آبي
شناسنامه جلد قرمز من
تولدت مبارك...
.
.
.
۲+۲= چهار من كنوني

توجه به موقع به تغییرات کوچک به تو کمک می کند که خود را برای
تغییرات بزرگ تری که در راه است آماده کنی...
(اسپنسر جانسون)
آرزوی تغییراتی بزرگ را در سال جدید برای شما و خودم دارم...
خدایا مرا اتفاق زندگی هیچ کس قرار نده
من اشتباهی بودم، از همان اول
نقشم را خراب کردم
خدایا کاش کات می دادی ...
من توی بازی با خودم باختم
سکانس بازی درست بعد از ظهر چهارشنبه بود
چهارراه خیام، چند قدم مانده به روزنامه
ساعت 14:46 دقیقه روز
قرار بود، بشوم اتفاق زندگی اش
نشدم
گفت: ببخشید خانم! گرسنه ام پول می دین برم کیکی بخرم
نگاهش کردم
نگاهم نکرد
سری تکان دادم
و او گذشت
و من از جلوی ساندویچی عبور کردم
...
خدایا خراب کردم
برگشتم
پیدایش نکردم
رفته بود...
سکانس این بازی یکبار بود
خدایا کات ندادی
و تمام شد
من بازی را خراب کردم
بازیگر بدی بودم، یک آماتور بی مصرف!
نقش اولی که حتی بلد نبود یک اتفاق کوچک بشود....
خدایا مرا اتفاق زندگی هیچ کس قرار نده
شاید نوشتن این مطلب بعد از حدود دو ماه از زمان اصلی نوشتنش درست نباشد یا هیچ توجیه خبری و غیر خبری هم نداشته باشد.
ملالی نیست فقط برای خودم می نویسم. این بخشی از اعتراف به یک انتخاب اشتباه است.
اصلا این را برای خودم می نویسم که راحت شوم از این حرف گنده که مدت هاست توی گلویم گیر کرده.
وقتی خبر نفر اول شدن در جشنواره مطبوعات را در رشته گزارش بهم دادند آنقدر خوشحال شدم که حالم را نمی فهمیدم. اما راستش را بخواهید بعد از گرفتن تندیس و روزهای بعدش حالم بدجوری گرفت. حالم بد شد. خیلی بد. می خواستم بروم روبروی هئیت داوران بنشینم و بگویم چرا؟ واقعا چرا؟ چرا این خانوم را انتخاب کردید؟ آقایان کی گفته این خانوم برترین گزارش نویس از میان روزنامه نگاران ایران است (حتی روزنامه های اصولگرا) آقایان داوران چرا اشتباه کردید؟ آقاجان مگر من چند سال سابقه کار دارم یا چقدر سواد دارم نمی دانم اصلا حقم بود این جایزه؟!
این روزها یاد پروین اعتصامی عزیز برایم زنده شده است تازه می فهمم چرا پروین در سال ۱۳۳۵ جایزه شاعر برتر را از وزارت معارف وفت نگرفت و گفت که شاعرهای بهتر از من زیادند.
حیف شد من جایزه را گرفتم و جرات نکردم که بگویم روزنامه نگارهای بهتر از من زیادند...
لطفا این اعتراف نامه را به پای ریا یا از این دست صداقت بازی های دروغی نگذارید. باور کنید من لایق این جایره نبودم فقط خواستم از این حرف گنده که توی گلویم گیر کرده بود راحت شوم
نمی دانم چه خواهد شد...
اما به خودم قول می دهم تا سال آینده آنقدر سریع بدوم که لایقش شوم البته اگر هیئت داوران دوباره این اشتباه را بکند! قول می دهم که کمی لایق تر شده باشم برای این جایزه...
برایم دعا کنید در این مسیر نفس کم نیاورم و خستگی به جانم نیفتد تا جا نزنم مثل بعضی ها...
همین...